فرمول عشق
| B.M
p2
خانم اصغری ماشین رو جلوی مدرسه نگه داشت
سریع پیاده شدم و با اوا به سمت مدرسه رفتیم
«رها»
«ها»
«ها چیه بگو بله»
«بله ملکه»
رها لحن مسخره مو نادیده
«امروز قراره دختر خانم عیسی پور بیاد»
«خب که چی»
رها چشم غره ای بهم رفت و وارد کلاس شدیم
دار و دسته شیدا که دختر مغرور و پولدار کلاس بود جم شده بودن و صدایشان می امد
«وای بچه ها پسره رو دیدم انقدر خوشگل بود»
«اسمش چیه»
«رادین»