گاهی فقط یک متن²
ادامه.
گاهی دلم میخواهد آن "آدم عجیبه" باشم.همانی که میگویند دیوانه است.میگویند با خودش حرف میزند.همش به دیوار خیره میشود و مدام آهنگ گوش میدهد.میگویند چند شخصیته است.گویی در چند کالبد متفاوت چگالی خودش را با زور چپانده.گاهی آرام و ساکت است و گاهی انقدر آهنگ را در زیر زبانش نجوا میکند که فقط دهانش مدام به سخن نیفتد.همانی که میگویند یکهو مینشیند و تا ساعت ها به یک موضوع ساده فکر میکند.سبک فیلم هایش جوری با هم تناقض دارند انگار داری یک مجموعه از فیلم های مورد علاقه ی صدها نفر مختلف را در یک مجموعه تماشا میکنی.میگویند عاشق پرونده های جنایی است.احساس مورد علاقه اش ترس است.دیوانه است.از یک ساعت قبل غروب ساعت کوک میکند تا سریع خودش را به آسمان برساند و روی لبه ی پرتگاه تاریک پشت بام بنشیند و تا ساعت بعدی که محو تماشای غروب شود،صرفا چشمانش را به آسمان وقف میدهد.غرق شده.غرق در عجایب،فلسفه،دیوانگی،حقایق،سیاست،تاریخ،کتاب و کل دنیا را در مغز خود فرو برده.
اوه.
آن دیوانه کیست؟
کسی که در اینه میبینم.