فرمول عشق
سلام من B.M هستم و می خوام رمان قشنگ فرمول عشق را براتون بزارم
صبح با صدای مامان بیدار شدم
« رها بلند شو مدرسه ات دیر شد »
« مامان فقط پنج دقیقه »
«رها»
«پاشدم»
کتاب هایما رو توی کیفم انداختم و فرم مدرسه مو پوشیدم
من نمی دونم اخه این لباس زشت و گشاد چیه
همینطور که داشتم غر می زدم وارد آشپزخانه شدم
«سلام»
«رها بیا صبحانه بخور که دیر شد »
«باشه مامان»
نشستم و شروع به خوردن صبحانه کردم و با بوق سرویس مدرسه چایی در گلویم پرید
کوله ام رو برداشتم
«مامان من رفتم خداحافظ»
از خونه بیرون زدم
خانم اصغری توی ماشین نشسته بود
بهم یه چشم غره رفت
عقب نشستم
اوا جلو نشسته بود و مثل همیشه اینه دستش بود و داشت صورتش رو چک می کرد
خب تا برسیم مدرسه یکم از خودم بگم من رها سپهری هستم
کلاس یازدهم هستم و نسبت به همکلاسی هام زیبا ترم( مغرورم خودتونین )
چشمای ابی ،موهای طلایی و دماغ کوچولو