تصویر هدر بخش پست‌ها

𖤐𐙚𝕡𝕚𝕟𝕜 𝕝𝕒𝕟𝕕𐙚𖤐

[✿♬A luxury and stylish blog for when you are unemployed, don't forget to visit this cute life because we have a lot of different content...♬✿]

One shot:

| 𝓑𝓵𝓪𝓬𝓴 𝓛𝓸𝓽𝓾𝓼

The Christmas you back

سلامم

راستش من یه فیک کوچولوی کوکوی نوشتم درواقع کریسمسیه و باید اونموقع پست میکردم

ولی خب یهویی ایده‌اش به ذهنم رسید و گفتم بنویسمش و پستش کنم.

نظرتون برام خیلی مهمه چون این اولین فیکیه که نوشتم.

تهکوک باشه یا کوکوی با خودتونه چون طوری نوشتم که تاپ و باتمش با خود خواننده باشه.

خب برید ادامه.


هوا سرد بود، خیلی تاریک و البته دیروقت. اما جئون جونگ‌کوک قصد نداشت به خونه برگرده.

گویا منتظر کسی یا چیزی بود. کنار درختی با پوششی از برف ایستاده بود و به پایین نگاه میکرد، هر چند دقیقه آه میکشید و چشم‌هاش بعد از هر آه از امید خالی تر میشد.

دستاش از سردی به سختی حس میشدن.

اما اون براش مهم نبود که چقدر سردش میشد.

باز هم آه کشید و این بار با صدای آهسته گفت: هیونگ، تو گفتی برمیگردی, اما بنظرت خیلی طول نکشید؟

ناگهان خاطره‌ای تو ذهنش شکل گرفت، اخرین باری که اون رو دید.

یه شب سرد از کریسمس درست مثل الان، دقیقا زیر همین درخت و کنار همین نیمکت، اون برای اخرین بار کیم تهیونگ رو دید.

به خوبی به یاد داشت که تهیونگ به اون چی گفته بود، با اون صورت آشفته و چشم‌هایی که انگار تازه گریه کرده بودن،  اون گفت: کوک، من باید برم یه جای دور. ببخشید که باید تنهات بزارم… اما قول میدم یه روزی، یه روزی دوباره میام پیشت. دقیقا تو همین روز زمستون و همین مکان، شاید زود برگشتم شایدم خیلی طول کشید. اما فکر نکن ترکت کردم… همیشه بهت فکر میکنم و تا ابد دوست دارم… .

یه بوسه و هزاران اشک به وجود اومدن و اون دور شد.

بین دونه برف های بیشماری که از آسمون به زمین فرود میومدن ناپدید شد و رفت.

با زنده شدن این خاطره، یک قطره اشک از صورت زیباش سقوط کرد، دلش برای تهیونگش تنگ شده بود، دلش میخواست دوباره ببینتش و خنده هاشو تماشا کنه. ولی کم کم داشت امیدشو از دست میداد. تقریبا ۴ ساعته که منتظره، اما خبری نیست.

تصمیم گرفت دوباره بیخیال انتظار کشیدن بشه، پس راهی خونه شد.


 

تهیونگ نزدیک بود، خیلی نزدیک. داشت کم کم میرسید به اون مکان.

مکانی که ۶ سال تموم میخواست بهش سر بزنه.

رسید، اما خبری از کسی نبود. بنظرش عادی اومد چون نیمه شب بود. اما اون عشقشو میشناخت، میدونست که جونگ‌کوک همیشه شب رو انتخاب میکرد، حتی اگه خیلی دیر شده باشه. پس به خودش امید داد و منتظر موند.


 

جونگ‌کوک تقریبا رسیده بود به خونه، دستشو تو جیبش کرد تا کلیداشو بیرون بیاره، اما هیچی تو جیبش نبود. زیرلب ناسزا گفت و همون راهی که رفته بود رو برگشت.

رسید به همون درخت و همون نیمکت، ولی یه چیزی تغییر کرده بود.

پسری روی اون نیمکت نشسته بود و داشت به آویز دسته کلیدی که تو دستش بود نگاه میکرد، صورتش طوری بود که انگار میخواست گریه کنه.

جونگ‌کوک خشکش زد، چشم‌هاش از اشک برق زدن. نمیتونست تکون بخوره و زبونش بند اومده بود.

به زور یه قدم به جلو برداشت، پسر مو فرفری سرشو چرخوند.

درسته، اون تهیونگ بود.

تهیونگ هیونگ.

جونگ‌کوک با صدای بغضی و آهسته گفت: هیونگ..!

تهیونگ هیونگ!

بغضش تو گلو شکست و گریه کرد. تهیونگ به سرعت به سمتش قدم برداشت تا جایی که فاصله بینشون تقریبه هیچ شد. با صورتی پر از اشک لبخند زد و گفت: بهت گفتم که میام، هرچقدر هم که دیر بشه. بهت گفتم که تا همیشه دوست دارم.

جونگ‌کوک دیگه نتونست تحمل کنه و تهیونگو محکم در آغوش گرفت طوری که هیچوقت نمیخواست اون لحظه تموم بشه. اون بالاخره برگشته و به این انتظار پایان داده بود.

تهیونگ گفت: کریسمس مبارک کوک!

End.


اگه‌ گفتین آویز دسته کلید چی بود؟

جایزه میدمااا🤓